دیوار سقف در حال ریختن است...هر لجظه احساس می کنم که سقف بر روی سرم خراب شود
اینجا خانه ی عباس است ....کارگری که مرا به خانه اش دعوت کرده
مهدیه دختر کوچک عباس با یک ظرف میوه که چند تایی پرتغال و یکی دو سیب شامل می شود
از من پذیرایی می کند
سعی می کنم تا رشته کلام را به دست بگیرم
می گویم چند وقت است اینجا زندگی می کنید ...می گوید چهار سال ..می گویم از اوضاع خانه اذیت نمی شوید؟
جواب می دهد چرا ؟اما چاره چیست؟
یادم رفت بگویم خانه ی عباس یا بهتر بگویم اتاق عباس و خانواده اش در یک خانه ی بزرگیست که 12 اتاق دارد و 8 خانواده دیگر و دو دانشجو دیگر در آن زندگی می کنند
آشپزخانه و سرویس بهداشتی مشترک است
هر اتاق می شود گفت 30 الی 40 متر است
با یک کمد بزرگ در وسط اتاق سعی کرده اند اتاق را به دو بخش تقسیم کنند
و پرده یا بهتر بگویم گپارچه بلند که کاملا کهنه است بین آن زده اند
...
می پرسم عباس می خواهم از زندگیت بگویی
اینکه از نظر معیشتی به چه مشکلاتی سر و کار دارید
از خانواده
از کار
از زندگیت
....
عباس آدم خوشروییست ...با تمام فقری که خانواده اش دارد بازهم لبخندی دوستان بر لب دارد
اما نمی شود تلخی چشمهایش را ندیده گرفت
می گوید:تقریبا 14 سال است ازدواج کردم
من از یک خونواده کشاورز که در بناب زندگی می کردند به دنیا آمدم و بعد ها برای کار به تهران اومدم
چند سالی از انقلاب گذشته بود و روز های جنگ بود در بازار کار می کردم برای یک حاجی که کارش چای بود
ان موقع چه پولهایی که به جیب نمی زد...اغلب جنس های غلابی به دست مردم می داد
بعد از دوسال به من انگ دزدی از صندوق زد
و بیکار شدم
رفتم دنبال کار در یک تولیدی لباس که در خزانه بود مشغول بکار شدم....7سال انجا بودم حقوق بخورو نمیری داشت ..اما باز زندگی می کردیم....بعد از ان ازدواج کردم...شب ازدواجمان حتی نتوانستیم حلقه ازدواج تهیه کنیم ...و یکی از دوستانمان حلقه اش به عاریه داد که جلوی مهمان ها ضایع نشویم
تولیدی که در آن کار می کردم داشت ورشکست می شد...صاحب کارمان آدم خوبی بود
و همیشه سعی می کرد هوایمان را داشته باشد
حتی از جیب خودش می زد تا ما را کمک کند ...اما چشمت روز بد نبیند کار نولید لباس خوابید..
دیگر کسی مشتری نبود...بازار را چین گرفته بودو ما کارمان را از دست دادیم....اندک پس اندازی داشتم با آن موتور خریدم
که مسافر کشی کنم....چندین بار تصادف کردم الان یک پایم پلاتین است...بیچارگی ها کشیدیم که بتوانیم پول عمل را در بیاریم
بعد از آن دوستی مرا با خود به یک کارخانه رب سازی برد
کارخانه بزرگی بود و بیش از 1000کارگر دارد
قرار بر این شد استخدام شوم
من که نمی دانستم
با من هیچ قرارداد کاری بسته نشد
روزی 9 ساعت بعلاوه اضافه کار 14 ساعت کار می کردم
البته اضافه کارمان چندان هم دستمزدی نداشت...ماهی 290 تومان حقوقم بود...
مهدیه هفت سالش شد باید به مدرسه می رفت و ما حتی به سختی برای او کیف و لباس تهیه کردیم...در کل زندگیمان تقریبا در خانه های چند نفری و مسافرخانه ها زندگی کردیم ...توان اجاره خانه نداشتیم...اینجا هم ماهی 120 تومان باید به آقای عزتی بدهیم
چند بار به او برای سقف گفته ام ...می گوید به من ارتباطی ندارد ...اگر ناراحتید راه با ز جاده دراز اگر هم می خواهی پولش را خودت بده و تعمیرش کن....آدم بی انصافیست
همسایه ها همه از او گله دارند
در اینجا امنیتی نداریم
چند نفر از همسایه هامان معتادند و یا خلاف کار
چند بار مزاحم زنم شده اند
نمی دانم چاره چیست؟اما می گذرانیم
شاید حکمت خدا اینست
پارسال به احمدی نژاد رای دادم ...فکر می کردم حرفایش درست است و می تواند وضعیت معیشتی ما را بهتر کند
الان می بینم که زندگی ما بهتر که نشده هزینه هایمان دو چندان شده...4ماه است از کارخانه حقوق نگرفته ام
خیلی ها مثل منند حقوق عقب مانده دارند...حتی کارگرانی که 7 ماه هم حقوق نگرفته اند...اما کار می کنیم ...حتی مقداری ازپولمان را نمی دهند...یک بار به قوه قضایی رفتیم
پیش آقای شاهرودی
مشکلمان را گفتیم
به ما قول داد کمک کند
اما هیچ خبری نشد
در این شلوغی ها بچه برادرم را گرفته اند
چندین ماه است اوین است
از این حکومت متنفر شده ایم....چون تنها جیب سرمایه داران را پر می کند
و هر روز ما و طبقه ما زیر بدترین فشار های اقتصادی هستیم...
می گویم ..برای بهتر شدن زندگیت چه نقشه ای کشیده ای...شده است از حق خورده شده ات دفاع کنی؟
از قانون کار خبر داری
و اینکه تو و زنت و بچه ات مانند همان سرمایه دار و پولدار حق دارند در رفاه باشند
آیا به این فکر کرده ای؟
آیا شده کارگری و یا شخصی در این باره سخن بگوید
مرا متهم به دلخوشی می کند
می گویم هدفت از زندگی اینست همیشه در فقر و فشار اقتصادی سر کنی؟
به فکر فرو می رود می گوید خب چه باید کرد؟
می گویم آنوقت که تو و باقی کارگران مانند تو باور داشتند که حقوقی برابر دارند و سرنوشتششان به دست خودشان است آنوقت شاید اتفاقی بیفتد..
می گوید کارگر دنبال نان است نه سیاست
می گویم این سیاست است که نان را از فقرا سلب می کند
این سیاست است که باعث بوجود آمدن طبقه کارگر می شود
و این یعنی برای زندگیت باید متوجه و آگاه شوی
مهدیه می اید ...چایی تعارف می کند...من باید بروم...اما حرفایم تمام نشد...عباس همچنان لبخند تلخش را حفظ کرده

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر