در یک رستوران که در وسط شهر است مهراب در کنار جوانان شهرستانی دیگر مشغول کار است..یونیفرم قرمزی به تن دارد و سعی می کند در کار خود که سفارش گرفتن از مشتری هاست عجله کند..
به طرف میز من می آید و با بی رغبتی اما با احترام منو را به من می دهد...دستم را دراز می کنم تا با او دست دهم ...یک لحظه جا می خورد..اسمش را می پرسم ..می گوید مهراب..می گویم :می تواند چند دقیقه وقتش را به من دهد؟
می گوید برای چه کاری؟
برای یک مصاحبه که برای روزنامه است...یکه می خورد...می پرسد کدام روزنامه؟
یک اسمی می پرانم تا باورم کند که خبر نگارم.
کمی فکر می کند و می گوید باید با اقای...صاحب رستوران هماهنگ کنم...می رود و 2دقیقه دیگر می آید...می پرسم مشکلی پیش نیامد؟
می گوید نه ...به اقای...گفتم برادرم از شهرستان آمده می خواهم با او صحبت کنم
اگر راستش را می گفتم نمی گذاشت کارت را انجام دهی
لبخندی می زنم و شروع می کنم
می گویم مهراب از خودت بگو این که چند سالته و بچه ی کجایی ؟
می گوید 19سالمه .اهل کردستانم..می گویم چر آمدی تهران..می گوید برای کار
می پرسم آنجا کار نبود می گوید نه و اگر هم پیدا می شد با در آمد کم
می گویم اینجا که کار می کنی در آمدت چقدر است؟
می گوید 300هزار تومان
می پرسم کجا زندگی می کنی؟
کمی تو خودش می رود و با یک جور خجالت که شاید در قبال من است و خود را از طبقه پایین تر می بیند .می گوید شب ها همینجا می خوابم
می گویم چند وقت است اینجا کار می کنی و چند سال است که تهرانی؟
می گوید از 12 سالگی درسم را ول کردم چون وضعیت مالی خوبی نداشتیم
8تا بچه بودیم ..4تا دختر 4 پسر که من بعد از دوخواهر بزرگترم بدنیا اومدم
با پدرم سر ساختمان می رفتیم و کارگری می کردیم...البته به من نصف حقوق دیگران را می دادند .در حالیکه انداره دیگران کار می کردم.
خواهر بزرگم خواستگار داشت و بنا بود ازدواج کند...من و دو برادر کوچکترم با پدر کار می کردیم که بتوانیم جهاز مناسبی برای او روبراه کنیم...یک روز سر یک ساختمان...پدرم سکته کرد..و بعد از آن پسر بزرگ خانواده بودم و باید خرجی خانه را می دادم
می پرسم پدرت بیمه نشده بود ؟می گوید نه...جزو کارگرای روزمزدی بود
می گویم خب ادامه بده:
می گوید سه سال پیش از شدت نداری مجبور شدم به تهران بیام..یک ماه اول دنبال کار بودم اما کاری پیدا نمی شد ..شب ها می رفتم توی پارک ها می خوابیدم..اما گشتی ها می آمدند و مرا بلند می کردند...آنقدر نخوابیده بودم که هر کس مر ا می دید فکر می کرد ..معتادم...آنقدر راه رفته بودم پاهایم تاول زده بود...کل یک ماه شاید بزحمت چند نان خوردم و جاهایی که چیزی خیرات می کردند و نظری می دادند چیزی بر می داشتم.
گفتند بروم جایی به نام گرمخانه که دولت برای کارتن خواب ها درست کرده ..اما از وضعیت کثیف و وحشتناک آنحا خرف نزنم بهتر است..پاتوق معتادین و کرکی ها شده بود..یک روز در روزنامه کاری پیدا کردم..آبدارچی ساختمان با جای خواب..رفتم و به هر زوری بود با حقوق 120 تومان کار رو گزفتم
مجبور بودم تمام پول را یرای خانواده بفرستم...و هیچ چیزی برایم نمی ماند
بعد از یکسال و نیم کار در اونجا فکر کردم که کارم را عوض کنم تا پول بیشتری در بیاورم..چند بار حتی به سراغ کار خلاف رفتم...اما ترسیدم ادامه بدهم..ترسیدم که باعث عذاب خانواده ام شوم..
اینجا رو پیدا کردم..و اقای ...دمش گرم مرا استخدام کرد با ماهی 300 هزار تومان با جای خواب..
می پرسم چند ساعت کار می کنی؟
می گوید از 10 صبح تا 11 شب...شب هایم باید صندلی ها رو جمع کنم و کارای دیگر رو انجام بدم...خسته کننده است..اما چاره ای نیست
می گویم از خانوادت خبر داری؟
می گوید هر یک ماه یکبار تماس می گیرم و برایشان پول می فرستم...وضعیت مالیشون خرابه..و دوبرادر کوچکترم که 8 و 9 ساله اند ..دارند در خیابان ها ی آنجا گل می فروشند..
یکی از خواهرهایم نیز تو یک تولیدی کار می کرد ...که طرفش عوضی در آمد و از کار بیرون آمد..فقط اگر بتوانند اجاره خانه و خرج غذا را در بیارند باید کلاهمان را بالا بندازیم..اما شده که اجاره خانه را نصفه بدهیم و یا دو ماه ندهیم..که باعث دور برداشتن صاحب خانه شده
می گویم مهراب برای اینده ات چه فکر کرده ای؟می خواهی چه کار کنی؟
با چشمانی نا امید جوابم را چنین می دهد
می گوید هر روز بچه تهرانی ها رو می بینم که می آیند اینجا با دوست دختراشون..و پولهایی خرج می کنند که شاید اندازه حقوق دوماه من است
با ماشین های مدل بالا و لباس های مارک دار..
می خواهم روزی بتونم روی اینها را کم کنم ..(و این کلمه را بسیار جدی می گوید)
می پرسم مهراب این همه بی عدالتی دلیلش چیست؟
می گوید ..یکسری ها با پول باباشون حال می کنند و آدم هایی مثل من و شهرستانی ها باید هر روز کار کنیم نا از پرسنگی تلف نشیم
می پرسم فکر می کنی لایق زندگی بهتری نیستی؟
می گوید چرا دوست دارم یک روز همه با احترام با من برخورد کنند و بتوانم کاملا خانواده ام را کمک کنم..
می پرسم تا چه حد به آینده ات امیدواری؟
می گوید امیدوارم و نمی توانم اندازه اش را بگم..دست خداست
می پرسم تا بحال شده که فکر کنی حقوقت بیشتر است و برای آن بجنگی؟
حرفم را کامل نمی فهمد..می گوید اره یکبار نصف پولم را نداده بودند ...تهدیدشان کردم و آخر پولم را دادند و به خود غبطه می خورد...
صاحب رستوران صدایش می زند و من را نگاه می کند و سری هم به معنی سلام برایم تکان می دهد...مهراب بی رغبت بلند می شود...دستش را محکم می گیرم و می گویم بازهم باهم صحبت می کنیم..می خنند..می گوید کی چاپ می شود..می گویم هروقت چاپ شد خودم برایت می آورم
از من خداحافظی می کند و به سمت میزی که تازه مشتری برای ان آمده می رود!
پایان
تهیه و تنظیم از کمیته مستقل چپ دانشجویی

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر